ببخشید مرا ؛ اگر واژه هایم در سرازیری دلتان لیز نمی خورد
این روزها حرفهایم گلوگیر شده اند
چه برسد به نوشته هایم که دلگیر...

هنوز كودكي ام مجهول بود كه سيل بلوغ آمد!
من هنوز نياز داشتم در آغوش كودكي باشم
من هنوز عطش سادگي داشتم .
چه بي خبر چه ناخوانده ، تهاجم وحشي عواطف آمد
يخبندان بيروني و مذاب دروني
فرياد هايي كه روي هم تلنبار شد ، خفه شد
چيده شدن تك تك پرها به شيوه ي كاملا سنتي
تحريم انتخابات اميال معنوي و رفراندوم استعدادها!
غير قابل بودن درك جمع، منها، تفريق و تقسيم
ذهن من دور بود از گذرعمر تقويم
چشم هايي خسته برايم به جا مانده پشت عدسي هايي غبار آلود
دست هايي خسته با چروك هايي جوان
آه ، اصلا پيدا نيست كه فقط شانزده سال از عمر آنها مي گذرد !
من هنوز درك نكردم رابطه ي غير مشروع را
من هنوز درك نكردم طعم مبهم آزادي را
من مي انديشم به پيشنهاد بی ریای حوٌا
من مي انديشم به انقراض آدم!
پاورقی:
یازده سال تحصیلی تموم شد ... فکر کنم دیپلم گرفتن یعنی همین .
تموم شد ...
دیگه صدای سوت لعنتی معاون ها تموم شد ...
دیگه پوشیدن اون فرم مزخرف تموم شد ...
دیگه معلم ها چیزی ندارند که به ذهن بد بخت دانش آموزها تزریق کنن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:23 توسط نوشین |

نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم !!
پاورقی :
من اينجا از بام عرفان سقوط كردم .
من اينجا گريه كردن را نياموختم.
من اينجا از مظلوم هاي بي گناه بيزارم .
من اينجا از نردبان پوسيده ي زمان با ذوق ساختگي بالا مي روم .
من اينجا مجبورم باشم ... اما به زيبايي سوگند، بودنم را حس نمي كنم .
راستي ...
من اينجا عشق را خوب شناختم . تا آخرين توانم تن بي توانش را سخت،
محكم و شايد بيهوده ، زير چادر سياهم در آغوش نگه ميدارم !
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:35 توسط نوشین |

می گویند نسل دایناسور ها منقرض شده است ...
پس من چرا زنده ام ؟
( حسین پناهی )
من سرشارم از زنانگی های مداوم و نا خواسته
مردانگی های مسدود و سه نقطه های ابدی ؟!
بس است دیگر نیاز به بی جنسیتی دارم !!!
من جنس سومم
من اشتباه آفرینشم !
از زیر دست خدایان عبور کرده ام و دیده نشده ام
من جنس سومم بی مردانگی بی زنانگی
گمان می برم هم نسل دایناسورهایم
از آنهایی که تمام شده اند و گاهی صدای خرخر ابهتشان می آید !!!
آه چه لذتی دارد تنهایی ... بی جفت ... بی همزاد ... بی هم شکل...!
من جنس سومم تا جایی که هستم تنها هستم
آتش را دوباره کشف می کنم و نخواهم سوخت
چرخ را دوباره بار می سازم و به دور خود نخواهم چرخید
به رودخانه پناه می برم و خواسته هایم امتداد نمی یابد
همیشه رنگ برگ های از خود آویخته ام می مانم
پیامبر خودم می مانم و تکثیر هم نمی شوم ...
به تجزیه ی اتم کاری ندارم
جنگ های جهانی را هم نمی شمارم ...!
پاورقی:
ببخشید مرا ؛ اگر واژه هایم در سرازیری دلتان لیز نمی خورد
این روزها حرفهایم گلوگیر شده اند
چه برسد به نوشته هایم که دلگیر...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:20 توسط نوشین |
كنون ديری است كه خاك با تو آشناست. با خوشه ای از تنت كه اجزاء اش در كنار هم معنای كاملی از وحدانيت اند. تو وجود داری نه به خاطر چشم هايت به دليل اجاقی نامنتظر كه در شيلی به آتشت كشيد. حتی در گور هم، تو با من خواهی بود و همچنان به جاودانگی ادامه خواهيم داد با تشكر از عشق مان كه هرگز به پوچی نگراييد و زمينی كه بی ما هم به زيستن ادامه خواهد داد! 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:1 توسط نوشین |
برو ای دوست برو ! برو ای دختر پالان محبت بر دوش ! دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش... من دگر سیرم ... سیر !... بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست! تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست! زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف آتش صدها تن دلسردم من! دل من چون دل تو صحنه ی دلقکها نیست! دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست! دل من مامن صد شور و بسی فریاد است ضربانش جرس قافله زنده دلان طپش طبل ستم کوفتگان چکش مغز زدنیای شرف روفتگان تک تک ساعت پایان شب بیداد است! دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست! شعله ی آتش (شیرین) شکن (فرهاد ) است! حیف از این قلب از این قلب طرب پرور درد که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم! در عوض با من شوریده چه کردی ؟نامرد! دل به من دادی؟ نیست؟ صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست! دل سپردن اگر اینست ! که این مشکل نیست! هان! بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر! ببرش دور ... ببر! ببرش تحفه ز بهر پدرت گرگ پدر! پاورقی: وداع با سانسور از کاروی عزیز...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:24 توسط نوشین |